سيد محمد باقر برقعى
776
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چگونه دم زنى از مهر ماه عارض او * تو را كه نالهء جانسوز و جانگدازى نيست به پيش پاى تو افتاد « عشقى » و جان داد * اگرچه قالب بىروح را نمازى نيست نقّاش طبيعت ساقيا ! مى خوش بود در ساحت گلزارها * با نواى بربط و آوازههاى تارها غنچه لب بگشود و گل بشكفت و بلبل در نواست * دل بينديشد چرا از زخم نوك خارها آفرين بر كلك نقّاش طبيعت آفرين * كاين همه در صحن گلشنها كند شهكارها كبكها ، لبخندها دارند بر دامان دشت * سارها در نغمهها باشند بر كهسارها لالهها از ژالهها دارند بر دل داغها * سوزها از سازها دارند بر لب تارها در چمنها بر تماشاى صنوبر قامتان * سروها سر بركشيده از سر ديوارها با لب جام و لب ساقى نشاط « عشقى » خوش است * تا در اين ظلمتسرا محشر دهد انوارها اهريمن ايمان شكارى را كه چشمانت بگيرد * به همدستىِ مژگانت بگيرد قرار از خاطر مجموع زاهد * سر زلف پريشانت بگيرد ز گيسويت اگر صيدى برد جان * رهش چاه زنخدانت بگيرد مسوزان جان من ، دلدادگان را * مباد آهى گريبانت بگيرد از آن ترسم كه خون بىگناهى * برآرد ، دست و دامانت بگيرد از آن خال سيه زنهار « عشقى » * كه چون اهريمن ايمانت بگيرد عقل و عشق سرو من ! بخرام اندر ساحت گلزارها * تا شود بلبل نواخوان بر سر ديوارها در چمن دستانسرا از عشق گل بلبل بود * تا دگر انديشه كس دارد ز زخم خارها آفرين بر كلك نقّاش طبيعت آفرين * كاين همه بر دشت و دامنها كند شهكارها